تبليغاتX
آنچه گذشت ...
خوب بد از یه مسافرت ده ساعته رسیدم به هتل Du moulan Hotel منطقه با حالیه :::: نمبنسیتسیرندویب ::::: از لابی هتل می نویسم کیبورد که فارسی نداره هیچ تازه جای Q A W Z M هم  حابحاست

pqris besyqt wibqst ne,itonid bqvqr konid ke in ke in adama cheghadar be eshgho hal mipardazan bar khalaf emricaee ha va  canadaee ha khosh lebas ba shik poshan;

az gheymata baratoon begam   sarsam avar  do ta chaee va ye coke shod 20 euro hotelo ke nago fingili va jamo jor shabi 70 euro va hichi ham behet nemidan bokhori na az sobone khabari hast na nahar

barmigardam

+ نوشته شده توسط آرش در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت |
نزدیک سال نو داریم میشیم. هرکاری میخای بکنی هرجا که میریم میگن بعد از عید ... به این میگن مملکت گل و بلبل. اشکال نداره عوضش تو شیش ماه گذشته کلی کار انجام دادم و به چیزایی که می میخواستم برسم رسیدم.

چه احساس خوبیه که تو اون اداره نیسیم . ساعت ۸ سرکار باشی که فقط باشی اونجا ... بقیشم مهم نیست که عملکردت چی بوده ولش کن ۲ سال وقت تلفی بود پشت سر مرده حرف زدن فایده نداره.

تا ۹ خوابیدنو دوست دارم و همچنین تا ۹شب کار کردنو ...

برمی گردم اگر وقت شد.

یوهو ....

 

+ نوشته شده توسط آرش در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 و ساعت |
 پیداش کردم ... ۱۰تامتر خریده بودم بد از یک ماه فقط ۲ تاش مونده بود ... کلی نبشی و آهن خریده بودم همش ناپدید شده بود... درخت گردو کارگاه و نگو که لختش کرده بود ... اول بهش شک کردم تا اینکه دیگه تقریبا مطمئن شدم ... تا داشت میرفت رفتم سروقت ساکش ... دیدم زیر یه مشت لباس کهنه ناهار ظهر که از آشپزخانه کش رفته شده بود و یه کیسه گردو و یه مشت خرتو پرت دیگه بود ... کلی جوش اوردم ... می خواستم خفش کنم ولی چشامو یه لحظه بستم به سفره شبشون افتادم که با این غدا رنگین تر میشه ... نمیدونم باهاش چیکار کنم... راستشو بگم تجربشو ندارم ... هرچی دیدم توفیلما بوده ... چیکارش کنم؟

+ نوشته شده توسط آرش در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت |

چقدر خوبه همیدیگرو دوست داشتن ... چه بده نگران عزیزی بودن ... امیدوارم زودتر حالش خوب شه ... دربارش بعدا حرف میزنم ولش کن.

وقت رفتن داره نزدیک میشه چه خوبه که نگاه های مهربون از گوشه کنار اینجا به چشم می خوره و جمله موفق باشی هر روز  و هر روز پر رنگ تر می شه ... آدمای نزدیک نزدیک تر و آدمای دور نزدیک می شن ... حتی نگاه های آدم بد قصه هم دوست داشتنی می شه ... همونی که بوی آلوده به مشامشون میرسه ... هیچ وقت فکر کردی که این بوی بد همیشه و همه جا دنبالت هست ... حتی تویه اتاق در بسته که هیچ کسی اونجا نیست .... اینم ولش کن قصش قدیمیه.

بزارین یه قصه جدید براتون بگم ... عشق بچه های اینجا غیر قابل توصیف و غیر قابل باوره ... همه چیز رنگ زیبای نسیم پاییزه که از پنجره اتاقم می وزه و پوستمو نوازش می کنه ... همه چیز بوی صفای آدمهای بزرگی رو میده که هیچ چیزی نموتونه خمشون کنه ... نه طوفان های زود گذز نه نوع بشر. اگربدونی دل کندن چه خوبو چه سخته. خیلی زیاد دل کندم خیلی زیاد گذشتم و بعد از گذشتن به خودم رسیدم یعنی خوده خودم ... خیلی زیاد بخشیدم ... بعدش به آرامش رسیدم ...جون من نه بابا تو رو چه به این حرفا ... اره راست میگه منو چه به این حرفا... پیروز باشید

+ نوشته شده توسط آرش در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت |

ساعت ۱۱:۳۲ وای چقدر کار دارم نمیدونم از کجا شروع کنم از صبح تا حالا کلی تو سوله بدو بدو  داشتم بعدشم تا رسیدم مدیریت مکس کلی کار گذاشته جلوم ... با سه چار تا مشتری باحال تر از خودم ... جون خودم همین الان نشستم و هیچ چی از یه چند خط نوشتن نمیتونه خستگیمو در کنه... دیروز آگهی استخدام داشتم ... باورت نمیشه تا ساعت ۹ خوابیده بودم وقتی بلند شدم ۳۴ تا میس کال داشتم ....بیکاری و فقر..... ۸۰ درصد آدمایی که اومدن برای مصاحبه  اعتیاد داشتن حالا نمیگم برای چه شغلی چون نمیخام به صنف خاصی توهین بشه ...

بعضی موقها بدک نیست که به جای دیدن  آدمای اتوکشیده که هزار رو دارن یه سری به ما بزنین و ببینین مردم با چه وضعیتی زندگی میکنن و یه رو بیشتر ندارن یا فقر یا اعتیاد اون موقس که روزی ۱۲۶ بار خدا جون رو شکر می کنید.... چرا ۱۲۶ بار نمیدونم ... پیروز باشید ... ساعت ۱۱:۴۵

+ نوشته شده توسط آرش در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت |
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی ،
اگر کتاب نخوانی ،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی.
 
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را درخودت بکشی،
 
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی....
اگر روز مرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی،
یا اگربا افراد نا شنا س صحبت نکنی.
 
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور وحرارت ،
از احساسات سرکش،
واز چیزهائی که چشمانت را به درخشش وا می دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می کنند،
دوری کنی. ..،
 
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگرهنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگربرای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویا ها نروی،
اگر به حوادث اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگی ات ورای مصلحت اندیشی بروی. . .
س ت
امروز زندگی را آغاز کن ..... امروز مخاطره کن..... امروز کاری کن.
 
                   شعری از پابلو نرودا       ترجمه احمد شاملو
+ نوشته شده توسط آرش در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت |

از بدوبدو ها که بگذریم .... از شلوغی ها که ردشیم ....می رسیم به اینجا که ۲ ماهی هست که ننوشتم. یه موقع هایی انقدر گرفتار میشی که دست به قلم .. ببخشید دست به کی بورد نمی تونی بزنی. یه چیزی باید زندت کنه یا زندت نگه داره  تا دوباره اون حس به وجود بیاد. دویدن زیادی و کار زیاد می تونه همه چیز ازت بگیره ... یه بابایی می گفت دویدن زیاد کفش پاره می کنه (آره به خدا).

نباید خودمونو فراموش کنیم و مثل من تو کار غرق بشید ... بد نیس که  هر روز به خودمون یه کادو بدیم ... یه بستنی - یه کتاب خوب یه دوست جدید یا هرچی دیگه که ما رو از اون سیکل کاری دور کنه و بعد از گذشت سال ها یه نگاهی به پشت سرمون بندازیم و چیزای قشنگ زیاد داشته باشیم تا بقیه زندگی مونو با امید زندگی کنیم.

آخرین باری که رفتی کوه کی بوده ... آخرین باری که مسافرت رفتی کی بوده .... پارک چی ... سینما چی ... پیک نیک .... دیدن یه دوست .... آره امیدوارم جوابت خیلی دور نباشه.

باورت نمیشه یه دربند رفتن با یه دوست دوباره زندم کرد ...یه آبگوشت روی تخت .... یه بستی خوردن ... یه رانندگی ساعت ۲ شب تو خیابونای قشنگ تهرون ...

خیلی سخت نیست ...

من زنده ام و نفس می کشم پس باید زندگی کنم نه فقط زنده باشم.

+ نوشته شده توسط آرش در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت |

بشقاب سبزیجات از فروزان             پول ایاب ذهاب و مسکن را نباید بگیریم

کمی کمتر باید خورد                              سنگ برای شکم گشته

MAX                                                            3D WALL

شاگردان                                                          و دیگر هیچ ....

 

+ نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت |

هر گوشه ایرانمون زیبایی خاص خودشو داره ... دلم نیومد عکسایی روکه گرفتم بهتون نشون ندم ... بیشتر عکسای کندلوسو گذاشتم ... مخصوصا جادش ... اگه شد یه سری به کندلوس بزنید ... ۴ کیلومتر بعد از مرزن آباد ... سمت راستو میگیرید ۴۲ کیلومتر دیگم می رید.  راستی یه مجتمع تفریحی هم داره با یه موزه عالی که  کلی چیزای عتیقه توشه ... از سکه - سفال - قفل رمزدار هزار ساله تا فسیل مربوط به ۳۶۰ میلیون سال قبل ... جون تو اشتبا نمیکنم ... صفراشو چند بار شمردم (مگر اینکه به ریال نوشته باشن).

+ نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت |

سال ۸۷ هم اومد. چقدر سریع همه چی از کنارمون عبور میکنه. چقدر زمان سریع میگذره ولی نه این درست نیست ماها داریم میگذریم زمان که همیشه بوده.

 از ۸۶ فقط خاطرات خوب يادم مياد. آشنايي با دوستاي جديد  - ديدن هم بازي هاي بچگي - موفقيت کاري عزيزانم ... همه و همه عالي بودن ...

می دونم امسال سال منه، سال موفقیت و سلامتي -  قدرت عجیبی گرفتم احساس میکنم سال پیش خواب رفته بودم الان بیدار شدم ... نیروی صد برابر ... انرژی فوق العاده ... چه حس خوبیه... قدرت عجيبي گرفتم ... دستام توانمندتر ... قدمام استوارتر. امسال از هميشه بيشتر خودمو پيداکردم ... انگيزه هاي جديد ... پيش خانواده ... لبخند مادر ... باور نمي کني چقدر حس خوبيه. 

هميشه سبز باشيد.

+ نوشته شده توسط آرش در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 و ساعت |

امروز هرجایی تو اینترنت که میری رنگو بوی عشقی میده. از جناب Google که همیشه پیشواز رفته گرفته تا Yahoo و MSN و Orkut حتی به AOL هم سرایت کرده ... Ask.com ندیدی اونم اومده تو کار خلاصه همه و همه Love در می کنن.

باید کلی از این یاداوری ها  ممنون بود آخه  اصولا جنس ما آقایون فراموشکاره... مخصوصا نسبت به تاریخ ها ... جون شما این تاریخ حفظ نکردن یه روز جونمونو ازمون میگیره. ای کاش بقیه تاریخاروهم یادمون مینداخت.

ولی چه خوبه دنبال بهانه ای بگردیم که بیشتر به هم فکر کنیم و برایه هم محبت خرج کنیم.

Listen to the falling rain       listen to its fall
And with every drop of rain      I love you more

Let it rain all night long   let my love for you grow strong

As long as we're together    who cares about the weather

+ نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت |

Ray Charles در سال 1930 در جورجیا متولد شد. می شه گفت که موسیقی رو از هیچ شروع کرد و در دهه 1960 به اوج رسید. در سن 6 سالگی به دلیل ابتلا به آب سیاه بینایی شو از دست داد و در 15 سالگی والدین نشو .


در اواسط 1940 در فلوریدا در زمینه موسیقی مشغول به کار شد، در 1947 به فلوریدا رفت و در اونجا شروع به ساخت موسیقی کرد. در سال 1951 آهنگ Baby let me hold your hand او برای اولین بار جزء Top Ten ها شد. در سالهای ابتدای دهه 50 وی با تلفیق Gospel و R&B سبک Soul را پایه گذاری نمود. آهنگ های جاودانه ای مثل I got a woman، The little girl و Lonely Avenure ساخت و اجرا کرد.

در آن زمان موسیقی R&B و Soul طرفداران خاص خود را داشت ولی در اواخر دهه 50 ری چارلز با بهره گیری از روح موسیقی Rock'n Roll با صدای پیانوی الکتریکی خود، ترانه What'd I say را اجرا کرد و نظر دوستداران موسیقی Pop را نیز تسخیر کرد. درآغاز دهه 1960 آهنگهای زیبای Hit the road Jack و Unchain my heart را به دوستداران موسیقی Soul تقدیم کرد و در این زمان به اوج شهرت رسید. 

ولی متاسفانه از 1965 به علت اعتیاد به مدت یک سال از صحنه موسیقی آن دوران خارج شد تا اینکه در 1966 با ترانه Let's get Stoned دوباره خود را مطرح نمود.  1987 جایزه Grammy را به خاطر یک عمر فعالیت هنری دریافت کرد.



در 2003 به خاطر بیماری تحت عمل جراحی قرار گرفت و سرانجام در 10 ژوئن 2004 در خانه خود در Beverly Hills چشم از جهان فرو بست.

حاصل 74 سال زندگی او 12 جایزه Grammy و دهها جایزه دیگر است. تاثیر سبک موسیقی او را می توان در آثار هنرمندان امروزی چون Joe Cocker ، Steve Winwood و Eddie Van Morrison دید.

اگه دوست دارید که در باره Ray‌ بيشتر بدونيد و ببینید حتما فيلم Ray Charles با بازي فوق العاده Jamie Fox رو ببينيد.

+ نوشته شده توسط آرش در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت |

I am writing this because some need to know themselves better.Sometimes it could be a good idea to look into a mirror and just for a moment forget whatever you have, because it makes you blind and does not let you to think about what you do not have and then find out a way to how you can get something that you WILLING to have and ask for it and don't get annoy of the others wills and Have.

You don't need to ask human kind, you just need to ask nature. Nature will show you the way. Life is short, But is wide. You can get whatever you want. Just put a little effort and focus on. Imagine that you have it, and then you will have it not so far.

This is the secret of life.

When you ask nature, it will give it back to you,

Because it used to be yours and it has taken from you. 

You cannot fight with nature as you cannot fight with yourself. 

+ نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت |

چند وقتیه که ننوشتم آخه ۱ ماهی هست که دنبالشم. باورنمی کنی که هرچی دنبالش می دو ام پیداش نمی کنم. آخه بابا وضعش هر روز داره بدتر می شه.  هرروز ملک تو این شهر دود و سر و صدا داره گرون تر می شه. همش بی دلیل. متری یک میلیون تومان در تهران حتی اون پایین پایینا هم پیدا نمی شه ... دیگه از بالا شهر نپرس که کلت سوت میکشه برو بالای متری ۳ میلیون. فقیرا فقیر تر و پولدارها هم پولدارتر. جون تو به یه ۳۰ متری هم رازی شدم.

با ۲۰۰ میلیون تومان در تورونتو میشه یک خونه ۳۰۰ متری خرید ... از خونه منظورم یک جای مستقل با حیاطه ... به جاش تو تهران یک آپارتمان نوساز فینگلی با ۱۵۰۰ تا همسایه مهاجر جورواجور هم نمیشه خرید. خدانکنه بخای از جایی وام بگیری ۱۵۰۰ تا ضامن باید ردیف کنی کلی سفته بدی و تا اینا روبخای جورکنی می بینی ای بابا شرایط فرق کرده و دوباره باید مراحل از اول بری.

اینجا هیچ کی به هیچ کس دیگه اعتماد نداره ... عوضش تا میری بلادکفر تا می رسی یه تیکه کارت پلاستیک میدن دستت میگن ۵۰۰۰ هزار دلار می ارزه جل الخالق ... البته فکر کنم اونجا همه با هم فامیل هستند آخه پس چطوری به هم اعتماد می کنن.

فکر نکنم هیچ کس اندازه ما ایرونیها خوشی داشته باشه و از این قانون مندی لذت ببره. جون شما منم دارم کیف می کنم ...

+ نوشته شده توسط آرش در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت |
آقای ساعی عزیز از اقوام بسيار خوب و یکی از اساتید بنام خط ایران هستند که درشهر  Guelf در کانادا همراه با همسر محترمشون زندگي مي کنند.از ايشان به خاطر اينکه اين شعر در اختيار من گذاشتن تشکر می کنم و همواره براي خودشون و خانواده محترمشون آرزوي سلامتي دارم.

این شعر را در جواب بهروز نويسنده شعر قبلي نوشته اند. اميدوارم لذت ببريد.

+ نوشته شده توسط آرش در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت |

سگ بيچاره در فرهنگ ما ايراني ها حيوان کثيف و نجسي بوده و خوب همه اينطوري فکر نميکنن و نظراي مختلفي دارن. شعر زير هم توسط يکي از هموطن هاي عزيز که در تورونتو زندگي مي کنند در توصيف جناب سگ نوشته شده. حتما بخونيد و لذت ببريد.

راستی این ملوس است.

۴ روز مهمونمون بود اگه بدونی چیکار کرد ... تمام خونه رو بهم زده.



 


+ نوشته شده توسط آرش در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت |

آقا تهرون این هوا رو به خودش خیلی وقته ندیده ... عجب زمستون خوبی ... بهتر از این نمیشه ... دمای هوا ۱۷- نمیدونی چه کیفی داره تو این سرما بری بیرون و یه دوری بزنی ... حتما این کارو بکنید از خونه هاتون بیان بیرون ... باور نمی کنید که چقدر پارکا قشنگ شده ... با اون نورهای نارنجی رنگ ... بازی بچه ها تو برفا ... تیوپ بازی ها ... لیز خوردنا ... زمین خوردنا ... خندهای بعدش ...

کوچه ما که خیلی باحال شده انگار شهرداری حوصله تمیز کردنشو نداشته و حسابی یخ زده ... بعضی ها گفتن آخه آمادگیشو نداشتن که تمیز کنن ... گفتم  آخه اصولا آمادگی هیچ چیزی رو ندارن ... بگذریم ...

راستی MAX هم اینجاس سلام میرسونه این عکسم از شمال سردار جنگل بالای همت در غرب تهران گرفته ... راستی اگر سردار جنگل می دونست که انقدر برف میاد و سرد میشه  همون شمال تو اون جنگلا می موند و هوس شهر نشینی دیگه نمی کرد.

 

+ نوشته شده توسط آرش در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت |

 

I Wish You All Have a Great New Year 

 Full of Health, Love, Success and Happiness 

+ نوشته شده توسط آرش در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت |

هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.

پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.
چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.

+ نوشته شده توسط آرش در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت |

دیروز: ای بابا چی شده ... نگران نباش ... اشکال نداره ... درست می شده ... این چیزا مهم نیست که ...

امروز: چرا ناراحتی ... باز دوباره چی شده ... ناراحت نباش ... همه چی روبراه می شه ... راستی مشکل دیروز چی شد... چی ... مهم نیست؟ ... توکه گفتی ... بابا من که بهت گفتم مهم نیست چرا خودتو اذیت می کنی ...

از این حرفا هممون زیاد شنیدیم مخصوصا اون دستمون که تا هرچی برامون پیش میاد هم خودمونو ناراحت می کنیم و هم بقیه رو ... البته از همه دمه دست تر پدر و مادرای بیچارن ... بعدشم میریم سراغ فکو فامیل و دوستامون. تویه این ۳۰ سالی که گذشت روزهای خوب و بد زیاد بود ولی الان هر چی فکر می کنم روزای خوب بیشتر یادم میآد. اون روزای بد هم هرچی جلوتر می رم ... محو تر میشن. اگه یک کم به عقب تر برگردی یادت میاد که ۲ ماه پیش یه چیزی خیلی ناراحتت کرد ولی الان اصلا برات اهمیت نداره ... همین تور هر چی برمی گردی عقب تر بازم به این نتیجه می رسی ... 

همین الانم داره یه چیزی اذیتت می کنه ... بهت قول میدم که یه کم که ازش بگذره بازم بی اهمیت میشه و به ناراحتی الانت می خندی ...سعی کن تو زندگیت قوی باشی و همیشه به مشکلات بخندی .. زندگی رو به کام خودت و اطرافیانت تلخ نکن چون فردا مال توست ... راستی اینو یادم رفت بگم ... دنیاتو بزرگترکن همه این چیزایی که اسمشونو مشکل میذاری خیلی کوچکتر میشن.

+ نوشته شده توسط آرش در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت |

 سلام ... دوباره اومدم. وقتی اولین بار از وطن تشریف بردم بیرون ...رسیدیم فرودگاه فرانکفورت ... تو اون شرایط سفر اولین چیزی که دنبالش می گشتم... یه دستشویی دنج بود. دیدم یه سری آدم پشت سر هم وایسادن دم یه دری که عکس موال روش کشیده ... منم به صف توجه نکردم ... خواستم برم تو که سنگینی نگاه مردمو احساس کردم و زود برگشتم آخر صف ... آخه اونجا وقتی کاربدی می کنی فقط نگات می کنن یا اصولا وقتی نگات می کنن که باهات کاری داشته باشن ... عوضش بعضی از هموطنای عزیز همش توکارتن و دائما نگات می کنن ... خوب شایدم کار بدی می کنیم نگامون می کنن... وقتی داری قدم میزنی - توماشینتی - با کسی صحبت می کنی - نفس می کشی ... فرقی براشون نمی کنه ...  و جالب اینکه اوایل وقتی برگشته بودم ایران  همش فکر می کردم کاری باهام دارن و منتظر سوال بودم ... البته یکی دیگه از دوستان که بد از ۲۰ سال برگشته بود تعریف می کرد که اوایل به همه لبخند می زده و سلام می کرده ... می تونی تصورکنی که خانوما بهش چی می گفتن دیگه ... بگذریم... ببخشید ... از موضوع دورشدم ...  بذار برگردم تو صف موال ... آقا ما نوبتمون شد و رفتیم تو ... هرچی دنبال کاسه توالت گشتم چیزی پیدا نکردم ... دیدیم جل الخالق بابا اینجا توالتش رو دیواره ... همین که داشتم فکر میکردم که چطوری باید ازش استفاده بکنم ... کجا بشینم ... پامو کجا بذارم ... دستمو کجا بذارم ... که دیدم یه از خدا بی خبر کنار بنده وایساده و به دیوار بله ... اونجا بود که حالم بهم خورد ... گفتم بی خیال ...  رفتم صبونه بخورم  و یه چای گرفتم ... میز بغلی هم صبونش تموم شده بود و داشت میرفت ... که یه سکه رومیز جا گذاشت ... با خودم گفتم که آخی پولشو جا گذاشت رو میز ... می خواستم بگم که آقا پولتو جا گذاشتی ... که یادم رفته بود جا گذاشتی به انگلیسی چی می شه ...که رفت ... از اون بد تر دیدم که جناب گارسون پولرو گذاشت تو جیبشو به روی مبارکشم نیاورد ... گفتم دیدی ... اینجام دزد زیاد داره ... باید مواظب پاسپورت و پولام باشم ... بد از ۱۰ دقیقه نشستم دیدم بابا انگار همه اینجا پولشونو رو میز جا میذارن ... بعدش فهمیدم قضیه چیه ... ویاد گرفتم ... منم تصمیم گرفتم از این به بعد پولمو رومیز جابذارم. 

آقا این انعام دادن عجب داستانیه. نمی دونی به کی بدی به کی ندی ... هرجای دنیا هم یه رسمی داره ... تو همین ایران خودمون که تا چند وقت پیش اصلا رسم نبود و اگر هم بوده به ما نگفتن ... ولی  من تازگیا زیادتر دیدم  که وقتی هموطنای عزیزمون میرن رستوران -  آرایشگاه یا غذا براشون میارن دست توی جیب مبارکشون می کنن و طرفو خوشحال می کنن.  ولی بعضی ها هم قربونشون برم قبل از انعام دادن تا مطمئن نشن که پنج شش نفری دورشون نیست به خودشون زحمت نمیدن ... در صورتی که دربلاد دور برای هر خدماتی که دریافت می کنید باید یک انعامکی داد ...  و  همه هم توقع دارن ولی اگه ندی هم دعوات نمی کنن.

 از طرف دیگه یه سری به جای انعام پول شیرنی میدن تا کارشون سریع راه بیوفته. بعدا هم کلی برای دوستاشون تعریف می کنن و پوز میدن که طرف نداشت کمکش کردیم ... ولی نمیگن اگه پول شیرنی رو نمیدادم کارم راه نمی افتاد ...  ما که سر در نیووردیم ... شما اگه در اوردید به من بگید؟

+ نوشته شده توسط آرش در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت |

 آقا این زبان چقدر خوش مزس. براش می میرم. هر وقت میرم مغازه یه دونه ازش می خرم. بد میزارم جلوم همین جور بهش خوب نگاه می کنم با دقت .... اگه بدونی صبح ها چه کیفی میده وقتی توماشینی و داری میری سره کار  و یکی از اون خوباشو داشته باشی و  وقتی تو ترافیک گیر می کنی یه ناخونک بهش بزنی....  وای نمی تونم ازش دل بکنم. چی گفتی...؟  کله پاچه؟؟؟ نه بابا کتاب زبانو می گم.

بازم یه کار جدید دیگس که یه ۲ ماهی که مشغولشم. آره بابا جون زبان جدید. این زبون فرانسه خیلی باحال. الان بهت می گم.  بابا مثل همون انگلیسی خودمونه فقط هر چی می خای بگی یه Le یا La بزار اولش سه چهار تا r,t,e,s اضافی هم بزار آخرش ..بعدشم نخونشون.... همش حل.... راستی یادت نره هرچی هم r بود ق بخون البته خ هم می تونی بگی چون کلاسش بیشتر می شه. جل الخالق... به یکی که کلی فرانسه سرش می شد گفتم چرا اینقدر شما ها می نویسید و کمتر می خونید گفت قدیما به کاتبا حرفی پول می دادن برای همینم سعی می کردن بیشتر بنویسن. راستو دروغش پای همو که گفته بنده بی تقصیرم. راستی یه چیز دیگم هست ... میز و صندلی هم آقا و خانم داره. اینو تو پرانتز گفتم برای اونایی که امکانا دوست یابی ندارن  می تونن از میزو  صندلی و در و دیوار انتخاب کنن. (البته مواظب جنسیت اونا باشین

یادم می آد پارسال که هنوز شروع نکرده بودم دوستامو که فرانسه می خوندن اذیت می کردم و بهشون می گفتم که بابا برین چینی یاد بگیرن چون حد اقل یک پنجم جمعیت زمین به این زبان حرف می زنن و جایی تو دنیا نیست که بری و چینی نباشه. آقا .... این چینی ها چقدر زیادن جالب اینکه بهم می خورن نمیشکنن. تابعد ... 

+ نوشته شده توسط آرش در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت |

ديشب ساعت ۷ بد از يک روز نيمه سخت از محل کارم اومدم بيرون رفتم که سوار ماشين شم ديدم بله آقا دزده اومده و يه صفايي به ماشينم داده.  شيشه طرف شاگرد رو شکسته و ضبطمو برده. برام جالب بود نه به اين خاطر که اينطوري شده بلکه به خاطر اينکه تجربه  جديدي بود.بعضی از همکارا می گفتن که به ۱۱۰ زنگ بزن جالب اینکه هرکاری کردم ۱۱۰ رو بگیرم موفق نشدم بعدش خداروشکر کردم اتفاق بدتری برام نیوفتاد که به پلیس احتیاج داشته باشم.

يک چيزي که هست اينه که آدما اشتباهات خودشونو گردن تقدير و قضا و قدر ميندازن و به همين خاطر از اشتباهاتشون پند نمي گيرن يا بهتر بگم نمي خوان پند بگيرن چون ميگن هر چي خدا بخواد همون ميشه بعضی دیگم عادت دارن که اشتباهاشونو گردن یکه دیگه بندازن. ولي من اينطوري فکر نمي کنم و تصورم اينکه عملکرد آدما به علاوه طبيعت اطرافشون موجب به وجود آمدن تقدير و سرنوشتشون مي شه.  

يک فيلم مستند جديد اومده به نام The Secret . اين فيلم در مورد اين حرف مي زنه که خوب انديشيدن و مثبت انديشيدن مي تونه سرنوشت آدما رو عوض کنه. يکي به من پيشنهاد کرد که اين فيلمو ببينم و بهم توضيح داد که برات لازمه چون فکر مي کرد که من تازگيا منفي باف شدم و اون نگرش مثبت خودمو از دست دادم . نمي دونم شايد درست مي گه.

جالب اينکه ديروز صبح که داشتم سر کار مي رفتم با خودم گفتم بد نيست يک ضبط جديد بگيرم که يه سري قابليت هاي جديد داشته باشه بعدش با خودم گفتم بابا حال داري اينکه  داره خوب  کار مي کنه... بعد تو ذهنم تصور کردم  اگه ضبطمو دزد بزنه اينکارو مي کنم و همين تصور آقا دزدرو تو ذهنم کشيدم و ديدم که آقا دزده ضبط بدست داره مي ره.

 جالب نه .... شما چي فکر مي کنيد؟ من که گيج شدم.

+ نوشته شده توسط آرش در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت |

اصولان حوصله این کارارو نداشتم هیچ وقت منظورم نوشتن ولی نمی دونم از وقتی برگشتم ایران کلی وقت زیادی می آرم که می خوام خودمو مشغول کنم تا به محیط اطرافم کمتر فکر کنم هروز یه راه جدید پیدا می کنم مثل خوندن رمان که ۱۵ سالی هست نخوندم یا ...  خوب اینم یک راشه ...

بالاخره برای دوشنبه صبح با هزار مصیبت ۲ تا بلیط به کیش گیر اومد حالا دیگه نمی گم که چه دردسری برای پیدا کردن و گرفتن بلیط کشیدم ... آخه ایرانه دیگه .... اشکال نداره هر روز بیشتر عادت می کنم. اونقدر برات تکرار می شن که جزئی از زندگی روزمرت می شه. That 's the way it is.  وقتی رسیدم کیش یک تاکسی گرفتیم به سمت خونه رزمین،  جالب اینکه به ما کلید خونه را داده بود و کوچه رو می دونستیم ولی پلاکو نداشتیم خلاصه دم یه در که شبیه بود به اونچه که گفته بود پیاده شدیم خوشبختانه کلید خورد و بالا رفتیم حالا دیگه مصیبتتون ندم که چه طوری فیوزارو پیدا کردم و فلکه آبو باز کردم ... خلاصه با موفقیت انجام شد. راستی یادم رفت بگم که کلی از دیدن زنبورهای ریز ریز تو بالکن متعجب شدیم که به دستگیره بیرونی در آویزون شده بودن و لونه زده بودن. ناهاروزدیم و  شب کلی با دوچرخه سواری با شادی حال کردم و یک جایی رفتیم که یه اسکله بود هیچ کس غیر من و او نبود همین که چند دقیقه تنها باشیم چه آدم نخراشیده ای اومود گفت "اینجا مال سپاه است و برید" ما هم  رفتیم آخه ما ایرونی ها  آدت داریم هرچی بهمون بگن چشم بگیم نه از طرف کارت خواستیم و نه فهمیدیم کی بود. آهان یک چیز جالب دیگه وقتی خواستیم دوچرخه بگیریم طرف گفت یا گواهینامه بزار یا یه چیز دیگه منم گواهینامه همراه نبود جاش یک ظرف غذا که 2000 تومن می ارزید برای طرف گذاشتم و ظاهرا خوشحال تر شد بعد فهمیدم گواهینامم هم 2000 تومن هم نمی ارزه عجیب چون با گواهینامه کانادا بارها ماشین 20000 دلاری اجاره کرده بودم جالب اینکه گواهینامتم ازت نمی گیرم اینم یه موضوع بود که کلی باهاش خندیدیم.... 

 سه شنبه رفتیم دریا البته نه مثل آدم های عادی که باهم مسافرت می رن  چون من رفتم پلاژ آقایان و شادی هم اون ور پیش خانوما بازم جدامون کردم و به قولی Privacy مون بهم زدن خوب هرجا قانون خودشو داره دیگه.  شادی عینک شنامو نیاورده بود کلی با خودم قر زدم،  خوب منم از ناچاری رفتم یه دونه اجاره کردم ولی خیلی باحال بود بغلش یه لوله می خورد برای نفس کشیدن. رفتم یک قسمت شنا کردم که بسیار عمق کمی داشت و پر از مرجان بود یک تجربه جالب بود مثل این فیلما که دورت پر ماهیه و تو شنا می کنی اینجاش بهترین جای سفرم بود بعدش برگشتیم خونه و رفتم جلوی کولر گازی و این همون نقطه عطف سفرم بود که سرماهرو خوردم آقا چه سرمایی. شب که شد بچه ها رسیدن، رزمین که دوست ۱۲ سالم که هروقت باهمیم کلی حال می کنیم ، بهشید، مهشید و بالاخره شخصیت کارتونی بامزه ای بنام داریوش. اکیپ خوبی بود همه مسافرتی همه کاری و همراه و همیشه با هم تصمیم می گرفتیم کجا بریم و کجا نریم. من که حسابی تب داشتم وقتی رسیدن اونقدر چایی خوردم که جام شده بود تو مستراح که شاید بهتر شم.

 از جاهای خوب سفرمون اگه بخام بگم کارتینگو باید بگم که ماشین سواری بود که بامزه ترین قسمتش این بود که چطوری داریوش تو ماشین جا شد با اون کلاه ی که سرش بود... راستی قله جنی هم رفتیم یه جای ترسناک البته بهشید موند خونه و رزمین گفت درارو هم قفل کرده که نکنه جنه بیاد خونه. یک تاکسی گرفتیم و  رفتیم ولی جن نا نبودن رفته بودن دوبی برای تعطیلات راستی روی آب همگی سوار یه موز شدیم که با قایق موتوری می کشیدن چه حالی داد ... خوب دیگه دارم پرتوپلا می گم هنوزم تبم خوب نشده برمی گردم و کاملش می کنم اگه حوصله داشتم.   

+ نوشته شده توسط آرش در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت |